غریب ، ماییم که از شما دوریم !
از تـــــ*و گفتم
به چند ثانیه نکشید که گوشم
به نوای مداحی با ذکر نام مبارکت
آرام گرفت . . .
ای کریــــم آل طه
دلتنگ مدینه ام و ....
از تـــــ*و گفتم
به چند ثانیه نکشید که گوشم
به نوای مداحی با ذکر نام مبارکت
آرام گرفت . . .
ای کریــــم آل طه
دلتنگ مدینه ام و ....
بسم الله
عازم سفر معنوی راهیان نور شدیم ، سفری با طعمی متفاوت ... اصلا هر وقت و هر بار که میروی جنوب قطعا چیزهای جدید روزیت می شود و تو یقینت به کربلا بودن این مناطق بیش از قبل می شود...
سعی میکنم هر سال با گروههای مختلف بروم تا طعم خوش همسفری با دوستان جدید و مومن را داشته باشم ... دوستانی که در این سفر همراه ما بودند خیلی زلال بودند که این زلالی را در رفتارشان به عینه دیدم!
خانم مسنی که هر آن و هر لحظه میدیدمش دائم الوضو بود ... و کلی با من هم صحبت شد و از تجربیاتش برایم گفت ... آقای سرپرست گروه که مدام به فکر خدمت رسانی بود و در پس چهره ی خسته اش ، همچنان مهربانی موج میزد ... و برو بچه های معتقد و مذهبی به معنای واقعی کلمه! که حتی لحظه ای چشمشان به خطا نمیرفت در اتوبوس ...
سفر که سفر پرباری بود و از ابتدا با خودم عهد کردم که خودت را به شهدا بسپار و از این ناراحت و دلگیر نشو که چرا فلان منطقه و فلان قسمت ما را نبردند ... میدانستم هر جا روزی ام باشد میبرندم و همین هم شد و بهترین سفر برایم رقم خورد !
با اینکه خیلی دلم میخواست فکه را برای بار دوم زیارت کنم اما قسمت نشد ... بقول معروف هم خدا را میخواستم هم خرما را ! :)
خلاصه رسیدیم به اصل قضیه :
صبح روز 6 فروردین بود اگر اشتباه نکنم! برای نماز بیدار شده بودیم که مسئولمان گفت سریع بعد از نماز وسایلتان را جمع کنید صبحانه را در راه میخوریم ... ما را میگویی کله سحر مات شده بودیم چون خیلی نیاز به استراحت داشتیم و این حرفها در کت مان نمیرفت! گفتیم لابد شوخی است!
یکهو دیدیم پچ پچ شده که حضرت آقا تشریف آوردند جنوب و ما را میخواهند برای دیدار ببرند !!!!!
من را داری تا مرز ایست قلبی پیش رفتم! از فرط خوشحالی دست از پا نمیشناختم ! اصلا نمیدانستم قرار بود چند دقیقه قبل چه کنم؟! یعنی تمام کارهای عادی خودم را از یاد برده بودم ! بخدا برایم باور کردنی نبود که من هم میتوانم آقا را از نزدیک زیارت کنم....
خلاصه در مسیر که حدودا 2 ساعت طول کشید تا برسیم مقصد! اصلا در حال خودم نبودم ! فقط میخواستم برسم به جایی که نفس های آقا آن فضا را پر کرده ...
بالاخره بعد از ساعتها انتظار لحظه ی موعود فرا رسید .... و آقا با حضورشان قلبمان را جان دوباره بخشیدند .... اولین شعارمان این بود :
صل علی محمد نایب مهدی عج آمد // بعدی : ای رهبر آزاده آماده ایم آماده /// این وسط منم با اطرافیانم این را تکرار کردم :
خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست ....
کلام نورانی آقا شروع شد و ما هم گوش جان سپرده بودیم به بیاناتشان ... که خیلی زود لحظه ی خداحافظی رسید و ....
ولی یک چیز را از همه به صورت مشترک شنیدم ... اینکه چهره ی آقا مثل ماه نورانی بود و خیلی با آن چیزی که در عکس و تلویزیون میدیدیم متفاوت بود !
این شد اولین دیدار با حضرت آقا آنهم در کربلای ایران ....
این سفر برایم اتمام حجتی شد به زبان شهدا : همیشه پشتیبان ولایت مطلقه فقیه باشید ...
سید شهیدان اهل قلم:
شهادت یک لباس تک سایز است .
هر وقت و هر زمان اندازه ات را به لباس رساندی، هر جا که باشی با شهادت از دنیا میروی.
.............................................................
+ چیزهایی توی زندگی هست که واقعا با دو دو تا چهارتای ما همیشه جواب نمیده !! مثل چیزی که همین الان به سرم اومد! کلی این زیر نوشتم راجع به انسانهای پاک و الهی و زندگی زیباشون! اما دستم خورد و همش به یک ثانیه پرید...
الحمدلله علی کل حال ...
اما ادامه ی حرفم رو مینویسم :
آدمای پاک و باخدایی دور و برمان هستند که وقتی به زندگیشون نگاه میکنی میبینی همون استعداد و شرایط رو خدا به توام داده ! اون رسیده به مقصد اما تو هنوز داری با خودت کلنجار میری که بین اینهمه دانسته ها به کدومشون بهتر و بیشتر عمل کردی ...!؟
هزاران هزار کلاس و جلسه و روضه هم بری اما دلت توی باغ نباشه به درد هیچ کجات نمیخوره! واقعا یک حجاب عظیمی میشه بر وجودت که کلافه ت میکنه ...
پس اول قدم رو بردار و با خدای خودت عهد کن که چه برنامه ای داری برای زندگیت بعدشم توکل کن و برو توی مسیر الهی و خودت رو در معرض وزش نسیم های الهی قرار بده تا خدا یه جور دیگه دستت رو بگیره (بماند که لطف خدایی مستدامه در حق بندگانش ... )
ما از همان نسل بی سواد تحمیل ناپذیریم…
از همان نسلی که دیپلمات ها قدرش را نمی فهمند و سرهنگ ها می دانند چه نسلی است…
شادی روح شهدا صلوات
+ این پست و دو پست اخیر به نقل از بچه های قلم می باشد .
روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می کرد.
خدا گفت: " چیزی از من بخواهید، هر چه که باشد، شما را خواهم داد. سهم تان را از هستی طلب کنید، زیرا خدا بسیار بخشنده است."
و هر که آمد، چیزی خواست.
یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن . یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز . یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را .
در این میان ...
کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت: " خدایا، من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ، نه بالی و نه پایی، نه آسمان و نه دریا، تنها کمی از خودت ، تنها کمی از خودت به من بده ."
و خدا کمی نور به او داد.
نام او کرم شب تاب شد...
خدا گفت: " آن که نوری با خود دارد، بزرگ است. حتی اگر به قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی."
و رو به دیگران گفت: " کاش می دانستید که این کرم کوچک، بهترین را خواست، زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست ."
هزاران سال است که او می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نیست.
چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است.
)()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()(
ر.ک:
بال هایت را کجا جا گذاشتی؟ >> عرفان نظر آهاری
**آثار خانم نظر آهاری نیازی به تعریف نداره!
خدایا شکرت بخاطر لحظه به لحظه ی زندگیم که شامل همه ی بخش هاش میشه ......
خدایا شکرت که گاهی با یک تلنگر (حتی بظاهر ناخوشایند آنهم از دید ِ من ِ روسیاه) خودت را به من بیش از قبل می نمایانی !!!
خدایا شکرت که هنوز هم برات مهمم و ...
خدایا شــکــــرت که هیچوقت بنده هاتو اونم با همه ی خطاهاشون ، رها نمی کنی ....
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
زندگی زیباست اگر تک تک مقصدهات ختم به آنجایی شود که خدا می پسندد .
زندگی زیباست اگر مهم ترین لحظات و اوقاتت را هم با خدا سپری کنی .
زندگی زیباست اگر برای قدم گذاشتن به هر جایی او و نگاهش را از یاد نبریم.
زندگی زیباست اگر کاری برای نشاندن یک لبخند بر لبان مبارک پدر بزرگوارمان.. آقا و مولایمان .. مهدی فاطمه علیه السلام کنیم...
زندگی خیلی زیبا میشود اگر قلم به دست گرفتن و نوشتن در وبلاگ فقط بخاطر الله باشد...( ان شاالله به این آرزوم برسم امان از نفس !)